بعضی موقع ها یه ترسی میاد تو وجودم که اسکلت بدنم و میلرزونه امروز صبحم با یه ترس عجیب از خواب پریدم.نمیدونم من مقصرم که مامان بابام اذیت میشن یا نه؟ من اینو میفهمم که دارن جلو چشام اب میشن ولی چرا نمیتونم کاری کنم؟ بعضی اوقات فکر می کنم خیلی دارم اطرافیانم و اذیت میکنم.کاش میتونستم با همه راحت باشم و حرفام و بزنم کاش میتونستم به مامانم بگم بخدا دست خودم نیست.جدیدا که اصلا تو یه جمعی که دخترا هستن سختم میشه احساس میکنم یه غریبه ام بین همشون.تا کی باید زندگیم همینجوری بگذره؟ حداقل الان تابستون من دانشگاه نمیرم که همه جا بهم بگن خانوم.یه موقع هایی فکر میکنم اگه من ایران نبودم وضعم خیلی بهتر بود.یعنی به خاطر مشکلم باید از کشورمم حتی فرار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی مسخرست. بعضی اوقات میرم تو فکر تا حدی که اگه کسی صدامم کنه انگار اصلا تو این دنیا نیستم مامانم همیشه میگه اخه تو بچه به این کوچیگی چه مشغله فکری داری که اصلا انگار اینجا نیستی.البته من اینو میدونم که مامانم کامل تو جریانه فقط داره الکی خودش وگول میزنه که من یه بچه شادو سر حال دارم..................!
+ نوشته شده توسط kasra در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت
15:39 |

