امروز سر ناهار داشتم به بابا و مامانم میگفتم که اخه من نباید یه خرده شانس داشته باشم لااقل خدا یه قددم بهم نداد. که مامان بزرگم گفت از بس کفش اسپرت میپوشی دیگه پاشنه بلند بپوش باز اتیشی شده بودم ازون بیجاره گله نباید کرد مامان بابام که مثلا امروزی ترند منو نمیفهمند وای به حال اون پیر زن. خدایا بازم عروسی داریم بازم حرفای تکراری فامیلا کی میشه خلاص بشم چیجوری بهشون بفهمونم که بابا نمیتونم اونیکه تو ذهن شماست بشم.همیشه به این فکر میکنم که عروسی خواهرم یههو ارکستر بلند اعلام میکنه خواهر عروس بیاد من ازین جمله متنفرم چی جوری باید به ملت اینو بفهمونم.بازم تابستون شد و فصل گرما اومد همه میرند دریا پس چرا من نمیتونم برم؟؟؟؟؟؟؟
مگه خدا منو نیافرید؟ مگه خدا بندهاشو دوست نداره؟ پس چرا منو خوشبخت نیافرید بچه ها میگن داره امتحانت میکنه اخه چقدر امتحان ؟؟؟؟؟؟؟؟ اول عاشقم کرد بعد عشقمو گرفت خوب اگه میخواستی بگیری واسه چی دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میخواستی من پیشت کم بیارم؟ اره کم اوردم به جون خودش کم اوردم.......
اولا بیشتر غصه میخردم ولی جدیدا خیلی ادم مثل خودم دیدم پس من تنها نیستم غیر خدا بازم دوست دارم پس باید قوی باشم بازم باید مبارزه کنم. یک مرد هیچ وقت کم نمیاره من مردونگیمو به همه ثابت میکنم
+ نوشته شده توسط kasra در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت
15:50 |

